على اكبر دهخدا
1461
امثال و حكم ( فارسى )
ولى را گنج بىرنجى عدو را رنج بىگنجى * يكى را كژدم كاشان يكيرا زر كاشانى . قطران . رجوع به : مثل عقرب شود . مثل عقيق . مثل عقيق يمن . لبى سرخ . ماهى ، سيبزمينى يا پيازى خوب برشته شده مثال : هواى مشرق تاريتر از سياه شبه * هواى مغرب رنگينتر از عقيق مذاب . عمعق . مثل علم بر بام . آشكار . همچون علم به بام برآورد نام ما * سوداى آن علم كه تو بر دوش مىكنى . اوحدى . مثل علم عيد . عيان . مرئى . سردار سخا داعيهء تاج الدين كز جود * در جمله جهان چون علم عيد عيان است . اثير اومانى . مثل علم يزيد . بالائى بلند و زشت . مثل على بهانهگير . آنكه بهر چيز عيبى نهد و به هيچ چيز خورسند نشود . مثل على كماجى . با سرى بسيار بزرگ . اين على در زمان طفوليت من در طهران كماج فروختى . قدى پست و سرى بسيار بزرگ و بدشكل داشت . مثل عمر . خشمناك . برآشفته . مثل عمر . دادگر . مثال : بطاعت بكن شكر احسان او * كه اين داد نزد خرد عمريست . ناصر خسرو . نام عمر از عدل بلند است و گرنى * يك خانه ندانم كه در آنجا عمرى نيست . سنائى . رجوع به : عدل عمر ، شود : مثل عمر حباب . كوتاه . هميشه عمر كوته چون حباب است * حسود دل خراب جان يبابش . رضى الدين نيشابورى . رجوع به : مثل عهد . . . ، شود . مثل عمر سعد . خشمگين . مثل عمر گلى . روى ترش كرده . خم به ابروان آورده . مثل عمرو بن عبدود . بر اسبى بلندبالا معجب و مستكبر نشسته . مثل عمروعاص . محيل ، مكار . هوشيار . مثال : از كرم با خاص و عامى خوشزبان و خوبلفظ * وز خرد چون عمروعاصى پيشدان و پيشبين . عبد الواسع جبلى . مثل عناب . لبى سرخ . سرانگشتانى خضيب . مثل عنبر . روغنى خوب . زلف معشوق . مثل عنقا . ناياب .